
رفتم مگو مگو که چرا رفت
ننگ بود عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما 
از پرده ی خموشی و ظلمت چو نور صبح 
بیرون فتاده بود به یک باره از ما 
رفتم که داغ بوسه ی پر حسرت تو را 
با اشک های دیده شستشو دهم
رفتم که نخوانده بمانم در این سرود
رفتم که با نگفته به خود آبرو دهم
رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم 
در لابه لای دامن شبرنگ زندگی
رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان
فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی 
ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز 
دیگر سراغ شعله ی آتش ز من مگیر
رفتم که شعله شوم سر کشی کنم
مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر..


عمر این وبلاگ هم مثل زندگی من کوتاه بود شاید خوش خیال بودم که در این سرمای استخوان سوز در انتظار بهار بودم...
نمیدونم چی شد که اومدم.. چی شد که دارم میرم..ولی یه چیزیرو خوب میدونم..
میدونم وقتی اومدم یه غصه ای رو دلم سنگینی میکرد..!
و..حالا که دارم میرم این سنگینی رو بیشتر احساس میکنم..
دیگه بهونه ای نیست, برای موندن ..نوشتن..زندگی کردن.. 
خیلی خسته ام این وبلاگ تنها دلخوشی زندگیم بود اما حالا .. 
با آخرین رمق های بودنم مینویسم برای تو ای عشق..
میگویند:آدم ها در دو حالت همديگر را ترك مي كنند: اول اينكه احساس كنند كسي دوستشون نداره و دوم اينكه احساس كنند يكي خيلي دوستشون داره.. 
من و ببخش عزیزم ..به خاطر دوست داشتن بی حد و مرزم که خسته ات کرد.. 
مرگ برای من خوشایند تر است از نبودن چشمانت است..
بگذار بروم از این دنیایی که آنقدر بزرگ نبود که عظمت عشق مرا در خود جای دهد..

آنقدر مهربان نبود که تنها بهانه ی زندگیم را به تاراج نبرد.. 
من میروم نه به میل خود بلکه تنها برای تو .. 
بگذار بگریم وقتی هرگز بزرگی عشقم را باور نکردی..و فقط به آن به عنوان یک رویایی دست نیافتنی نگاه کردی.. 
رویایی که تنها وقتی دیده میشد که تو میخواستی..چه تلخ است در انتظار بهاری که هرگز در تقدیر من ننگاشته اند!!! 
بگذاربگریم زیرا که عشق پاک من عزم سفرکرد و رفت .. 
با من وداع کردی بی آنکه شهامت گفتن واژه اش را پیدا کنی ..
چگونه میتوانم نبودن برق نگاهت را در زندگی خاموشم تحمل کنم ؟
چگونه میتوانم حرم نفسهایت را در لحظات سردم نداشته باشم ..
کجاست آن دستان گرمی که تن رنجورم را از کولاک زمستانی نجات دهد؟!
آه زنگی چقدر بیرحمی..

همیشه هر آنچه را که در زندگی خواهانش بودم از من ربودی..
میدانم ایستاده ای تا ناله کنم . زجه بزنم که خدایا او را به من باز گردان . نه من هیچ گاه این کار را نخواهم کرد . زیرا که او با میل و اراده ی خود میرود و تو ایخالق یکتا در این رفتن هیچ مقصر نیستی.
بر میگردی عشق من .. همانند یک باران سیل آسابعد از یک خشکسالی طولانی..

مثل بازگشت همه ی برکت دنیا بعد از قحطی مصر در زمان پیامبری حضرت یوسف... 
تو باز میگردی یوسف من ..

اما آیا آن روز نفسی مانده..!!!
من زلیخا نیستم . من عاشق تنهایی هستم که هیچ گاه در داستان شور انگیز عشق زلیخا با تو جای نگرفتم.ولی چه بسا عشق من شور انگیز تر از عشق زلیخاست .
من شور عشقم را به ورطه ی راویان نسپردم .زیرا عشق من سری است .
داستان شور انگیزش را روزی خواهی شنید در آن روزی که خاطره ای از مرا هم در ذهن و قلبت به یاد نخواهی آورد.. در آن روز خواهی شنید که من برای تو و آن عشق رویایی چه بهایی را پرداخت کردم ...
تمام عمر حسرت....




من تو را به کسي هديه مي دهم که از من عاشق تر باشد و از من براي تو مهربان تر.
من تو را به کسي هديه مي دهم که صداي تو را از دور، در خشم، در مهرباني، در دلتنگي، در خستگي، در هزار همهمه ي دنيا، يکه و تنها بشناسد.
من تو را به کسي هديه مي دهم که راز معصوميت گل مريم و تمام سخاوت هاي عاشقانه اين دل معصوم دريايي را بداند؛ و ترنم دلپذير هر آهنگ، هر نجواي کوچک، برايش يک خاطره باشد.
او بايد از نگاه سبز تو تشخيص بدهد که امروز هواي دلت آفتابي است؛ يا آن دلي که من برايش مي ميرم، سرد و باراني است.
اي.... ،اي بهانه ي زنده بودنم؛ من تو را به کسي هديه مي دهم که قلبش بعد از هزار بار ديدن تو، باز هم به ديوانگي و بي پروايي اولين نگاه من بتپد. همان طور عاشق، همان طور مبهوت و مبهم...
تو را با دنيايي حسرت به او خواهم بخشيد؛ 
ولي آيا او از من عاشق تر و از من براي تو مهربان تر است؟آيا او بيشتر از من براي تو گريسته است؟؟ نه... هرگز...هرگز!!!!!!!
![]()
آ مد اما بي صدا خنديد و رفت 
لحظه اي در كلبه ام تابيد و رفت
آمد از خاك زمين اما چه زود 
دامن از خاک زمین برچیدورفت 
ديده از چشمان من پنهان نمود 
از نگاهم رازها فهميد و رفت 
گفتم اينجا روزني از عشق هست 
پيكرش از حرف من لرزيد و رفت
گفتم از چشمت بيفشان قطره اي
ناگهان چون چشمه اي جوشيد و رفت
گفتمش من را مبر از خاطرت 
خاطراتش را به من بخشيد و رفت

نگات قشنگ ولیکن یه کم عجیب و مبهم
من از کجا شروع کنم دوست دارم یه عالمه
من و گذاشتی و بازم یه بار دیگه رفتی سفر
نمی دونم شاید سفر برای دردات مرهم
برو به خاطر خودت اما به من یه قول بده
هر جای دنیا که میری دیگه نشو مال همه
رسم که لحظه ی سفر یادگاری بهم میدن
قشنگترین هدیه ی تو; تو قلب من یه مشت غمه
شاید اینو به من دادی که همیشه با من باشه
حق با تو ;تو راست میگی غمت همیشه پیشمه
دیدی گل ها شب که میشه اشک هاشونو رو می کنن
یادت باشه چشم منم همیشه غرق شبنم
تو می ری و اسم من و از رو دلت خط می زنی
اسم قشنگ تو ولی همیشه هر جا یادمه..
هرگاه دفتر محبت را ورق زدی و هرگاه زیر پایت
خش خش برگها را احساس کردی هرگاه در میان
ستارگان آسمان تک ستاره ای خاموش دیدی برای
یکبار در گوشه ای از ذهن خود نه به زبان بلکه از
ته قلب خود بگو: یادت بخیر .. 

اگرآن بار می دانستم ای دوست که من دیگر تو را هرگز نبینم 
نمی کردم رهایت تا که امروز کشد درد پشیمانی چنینم 
اگرآن بار می دانستم افسوس که اخر بار دستت می فشارم 
به دستت می زدم بوسه تنت را چو جامی می کشیدم در کنارم 
اگرآن بار می دانستم ای گل نخواهم دید چشم مهربانت 
نگه بر کس نمی کردم به جز تو کنون هر جا بجویم من نشانت 
اگرآن بار می دانستم اری که دیگر نشنوم بانگ صدایت 
به گوش دل نوایت می گرفتم چه خوش بود آن طنین خنده هایت
خدا حافظ رفیقم محرم راز خداحافظ عزیز نازنینم 
خداحافظ که دور از تو من امروز بدان تنها ترین فرد زمینم 































